تبليغاتX
هویجوری

هویجوری

هرچی جالب باشه میزارمش اینجا

حقايق زندگي

  حداقل پنج نفر در اين دنيا تو را دوست دارند. آنقدر که حاضرند به خاطر تو بميرند.
 
·          حداقل پانزده نفر در اين دنيا تو را به دلايلي دوست دارند .
 
·          تنها دليلي که ممکن است کسي از تو متنفر باشد اين است که مي خواهد مثل تو باشد.
 
·          يک لبخند تو مي تواند براي هر کسي خوشبختي بياورد حتي اگر او از تو خوشش نيايد.
 
·          هر شب کسي با فکر تو به خواب مي رود.
 
·          تو براي يک نفر يک دنيايي.
 
·          بدون تو شايد کسي نتواند به زندگي ادامه دهد.
 
·          تو فردي بخصوص و بي همتايي اما به روش خودت.
 
·          کسي که تو حتي از وجودش بي خبري تو را دوست دارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 10:27  توسط آقا رضا  | 

يادمان نرود زندگی کنيم

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگی نکرده است.
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی.
نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد.دادزد و بد وبيراه گفت، خدا سکوت کرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد،جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد، کفر گفت و سجاده دور انداخت و باز هم سکوت کرد، دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، اين بار خدا سکوتش را شکست و با صدايی دلنشين گفت:
        عزيزم بدان که يک روز ديگر را هم از دست دادی!           
تمام روز را به بد و بيره و جار و جنجال از دست دادی. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگی کن.
لابه لای هق وهقش گفت: اما با يک روز..... با يک روز چه کاری می توان کرد.....؟
خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويی که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را درنيابد، هزار سال هم به کارش نمی آيد.
و آن گاه سهم يک روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: 
                                  حالا برو و زندگی کن                               
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشيد. اما می ترسيد حرکت کند ، می ترسيد راه برود، زندگی از لای انگشتانش بريزد.
قدری ايستاد..... بعد با خودش گفت: وقتی فردايی ندارم، نگاهداشتن اين زندگی چه فايده ای دارد، بگذار اين يک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگی را به سرو رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد که ديد می تواند تا ته دنيا بدود،می تواند بال بزند، می تواند، پا روی خورشيد بگذارد و می تواند... او در آن يک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمينی را مالک نشد، مقامی را به دست نياورد، اما..... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد، روی چمنها خوابيد، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد  و به  آنهايی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او همان يک روز آشتی کرد و خنديد و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان يک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند:
    او درگذشت ، کسی که هزار سال زيسته بود.  
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 13:40  توسط آقا رضا  | 

متن آهنگ عشق اینترنتی از نیما

 عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ
تموم زندگی پر از دروغ
هیچ کسی،هیچ کسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره
این روزا دخترا فراری میشن
پسرا لیسانس تو بیکاری میشن
دختر تازه اول بلوغ
دلش مثل یه ترمینال شلوغه
دلش مثل یه ترمینال شلوغه
هر کی براش بوق می زنه هُل میشه
تموم اعضای تنش شل میشه
اول میگه سوار نشم بد میشه
بعد میگه مَحل ندم رد میشه
وای میسه ذل میزنه توی چشماش
میگه چشات در میارم از جاش
خم میشه بند کفشش ببنده
نگاش کنه زیر زیرکی بخنده
نگاش کنه زیر زیرکی بخنده
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ
تموم زندگی پر از دروغ
هیچ کسی،هیچ کسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره
خلاصه عاشق شدن آسون شده
دلبرکا فت و فراون شده
عشق ها شده اینترتی،ایمیلی
مجنون نشسته چت کنه با لیلی
مجنون نشسته چت کنه با لیلی
چت میکنن هی میگن و میخندن
یه ریز برای هم خالی می بندن
با کسب دخترنترس جناب مجری
میریم به قرن پنج و شیش هجری
به روزگاری که پر از جنون بود
چشمای عاشقا دو کاسه خون بود
یه روزگاره حیث یک چاقبار
رومی که اصلا نمیخوابید شبا
فقط به فکر لیلی خودش بود
دیوونه بازی تنها موردش بود
دیوونه بازی تنها موردش بود
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ
تموم زندگی پر از دروغ
هیچ کسی،هیچ کسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 10:35  توسط محمد  | 

شعر:

شبی که آوای نی تو شنیدم       چو آهوی تشنه پی تو دویدم
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم       نشانهای از نی و نغمه ندیدم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی       از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
من همه شب پی تو گشته ام       از مه و مهر نشان گرفته ام
بوی تو را ز گل شنیده ام       دامن گل از آن گرفته ام
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی       از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی
دل من سرگشته توست       نفسم آغشته توست
به باغ رویا ها چو گلت بویم       در آب و آیینه چو مهت جویم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
در این شب یلدا ز پی ات پویم       به خواب و بیداری سخنت گویم
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
مه و ستاره درد من می دانند       که همچو من پی تو سرگردانند
شبی کنار چشمه پیدا شو       میان اشک من چو گل واشو
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 18:52  توسط آقا رضا  | 

هویجوری:

سلام.شرمنده که نتونستم چند وقتی مطلب بزارم.چون مطلب جالب توجهی براتون پیدا نکردم.هدف من و دوستم اقا محمد اینه که مطلبهای جالبی براتون بزاریم.با تشکر.......
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 18:47  توسط آقا رضا  |