تبليغاتX
هویجوری

هویجوری

هرچی جالب باشه میزارمش اینجا

كتاب نظم پنهان

HydroForum ® Group

مقدمه

در زندگی امروز كلمات و رفتار ما در بیشتر موارد گیج كننده اند و هنگام برقراری ارتباط با دیگران اوضاع را پیچیده و سخت میكنند. در بسیاری از حرفها و روابط خود به درستی نمیدانیم كه قصد گفتن چه چیزی را داریم و طرف مقابل نیز از بیان  خود چه منظوری را دنبال می كند. در  این  مقاله كوتاه  گفتاری از اوشو ملاحظه میكنید كه هفت راهكار كوتاه برای  شفافیت در بیان  را ارائه كرده است.

فقط چیزی را بگویید كه از آن اطلاع دارید

اگر بخواهید واقعیت را بگویید، باید بگویم كه تقریباً حرفی باقی نمیماند كه بزنید! میتوان گفت نود و نه درصد از آنچه كه میگویید غیر واقعی است. البته فكر نكنید اگر دهانتان را بسته نگه دارید كار بزرگی كردید چون  این  فقط یك سكوت ظاهری است. ذهنتان در پنهان مشغول نشخوار كردن حرف است! سكوت واقعی وقتی شروع می شود كه حرف های واقعی بزنید. فقط درباره چیزی حرف بزنید كه می دانید درست است در غیر  این  صورت بهتر است ساكت بمانید. با  این  تصمیم دیگر چه چیزی برای  گفتن باقی میماند؟ خیلی كم.  این جاست آرام آرام، با كمتر این  تلاش، سكوت به سراغتان می آید.
وقتی حرف زیادی برای  گفتن نداشته باشید آنوقت ساكت می مانید و یاد می گیرید كه حرف دیگران را بشنوید. بعد از مدتی كم كم مكالمات درونی هم متوقف می شود. علت اصلی مكالمات درونی میل به بیان  حرفهای غیر واقعی در بیرون است. گوش دادن یك هنر است كه لازم است آن را یاد می بگیرید.

به یاد داشته باشید: لبخندتان واقعی باشد

نگاه كنید به چند مدل دروغ می گویید؟ یكی از راههای دورغ گفتن لبخندهای غیر واقعی است. در واقع شما هیچ حسی از خنده و شادی در درونتان حس نمی كنید و در بیرون لبخند می زنید. خوب،  این  یك دورغ است.  این  دروغ نوعی بی مهری با لبهایتان است. اگر  این  كار را ادامه دهید آنوقت روزی می رسد كه مزه یك لبخند واقعی را از یاد می برای د. لبخند زدنتان برای   این  است كه می خواهید مردم از شما راضی باشند یا بچه خوبی باشید. اما اگر به جایی برسید كه لبخندتان هم دروغ این  باشد، آنوقت به چه چیز شما می شود اعتماد كرد؟

خود را از شر كلمات دورغین  رها كنید

به چند میلیون شكل حرفهی بی ربط می زنید و بعد گرفتار می شوید؟ به كسی می گویید كه دوستت دارم یا چقدر زیبا شده ای یا فلان كار را برای ت انجام می دهم و بعد برای  خودتان دردسر، مسئولیت و توقع درست می كنید؟ چرا؟ چون شما چیزی را گفتید كه منظورتان و احساس واقعی تان نبوده است.

در لحظه حرف بزنید

سعی كنید گاهی در بیان  خودتان از  این  عبارت استفاده كنید: " منظورم در  این  لحظه .................است" . كسی چه می داند لحظه بعد چه اتفاقی می افتد؟ چطور می شود برای  لحظات و ساعتهای  آینده حرف زد؟ حالتهای روحی و احساسی شما مرتب درحال تغییرند.

قولهای بیخودی ندهید

بسیاری از قولهای شما بیخودی است. در واقع با  این  قولها كه ممكن است به سادگی با تغییر حال و احساستان بهم بخورد برای  خودتان دردسر درست می كنید و در طرف مقابل توقع بی جا بوجود می آورید. موقع قول دادن دقت كنید. خیلی وقتها فقط بخاطر قولی كه دادید در روابط خود نقش بازی می كنید تا نشان بدهید سر قرارتان هستید. خیلی وقتها در روابط عاطفی یا كاری با پایبندی ظاهری به قولی عبث، فقط از هم انتقام می گیریم. خیلی وقتها دوست داریم تا یار و شریك كار یا زندگی مان برای  مدتی هم كه شده از جلوی چشممان دور شود تا برای  مدت كوتاهی هم كه شده یاد قول احمقانه ای كه دادیم نیفتیم!

منظورتان را با صراحت بیان  كنید

هیچ كسی نمی تواند شما را به گفتن حرفهای بیخودی مجبور كند. بنابر این  اگر چیزی را نمی فهمید یا گیج شدید بهتر است ادای آدمهایی كه همه چیز را می فهمند در نیاورید و با صراحت بگویید كه نمی فهمید یا از شخص بپرسید که منظورش دقیقاً چه چیزی است.

شفاف باشید

آنچه مسلم است با گفتن حقیقت مقداری دچار دردسر و ناراحتی می شوید ولی تا بیرون آمدن از  این  وضع و تا وقتی مردم بفهمند شما چطور شخصی هستید قدری عذاب كشیدن لازم است. اگر  این  دستورات را برای  مدتی بكار ببرید خواهید دید كه به بلوغ درونی می رسید. با  این  دستورات به نوعی از صراحت دست پیدا می كنید كه باعث رشد و تعالی در زندگی تان می شود. اگر هنگام عصبانیت با تمام وجود عصبانی باشید مطمئن باشید قادر خواهید بود با تمام وجودتان هم ببخشید. وقتی نمی خواهید چیزی را به كسی بدهید به سادگی بگویید "نه من نمی خواهم  این  را بدهم" و سعی هم نكنید با دلیل آوردن خودتان را خوب نشان بدهید. یادتان باشد هر وقت جلوی رشد  این  الگوهای مخرب را بگیرید برای  سلامت خودتان كاری انجام دادید.
 
اوشو: كتاب نظم پنهان
ترجمه: رضا صادقی- آذر هشتاد و سه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 21:41  توسط آقا رضا  | 

HydroForum ® Group

 ده ثانيه تا انتها، پايوني بي سر و صدا
 بي خبر از هر شب و روز، من و يه شمع نيمه سوز
 يکي گذشت از ثانيه ،نه تای دیگه باقیه
اي کاش تو لحظه اي که رفت ميديدمش يه بار ديگه
اون دور بود و تو حسرتش ثانيه ها که مي گذشت
اي کاش تو اين یک ثانيه مي بودنش نميگذشت
ساعت ميگه دو ثانيه، هشت تاي ديگه باقي
يه عمر نشستم منتظر کي ميگه اينا بازيه
فقير بودن جرم منه، عاشق بودن تنها گناه
 يه عمري چشم به در بودم اين و خرابم چشم به راه
ساعت بازم بهم ميگه سه  ثانيه رفته ديگه خبر داري چه زود گذشت مونده فقط هفت ثانيه
هي با خودم گفتم مياد اميدت و ندي به باد داد
داد ميزدم پس کي مياد کسي جوابم و نداد
من موندم و دو ثانيه ازم فقط اين باقيه ثانيه
ثانيه پشت سر هم رفتن تا شیش شد هفت و هشت
لحظه تو گوشام داد ميزد هشت ثانيه ازت گذشت
من موندم و دو ثانيه ازم فقط اين باقيه، هنوز نشستم منتظر چشم اميدم ساقي
آي اي خنک باد سحر واسش ببر تو اين خبر
 بگو که من تا آخرين خيره بودن چشام به در
 ثانيه نه هم که رفت مونده فقط یک ثانيه سرت سلامت نازنين از من يه لحظه باقيه
قسمت نشد ببينمت شايد که لايق نبودم
منتظرت موندم يه وقت نگي که عاشق نبودم
ثانيه ده گل ياس راحت شدم ديگه خلاص
زاد شدم بيام پيشت بي واهمه چه بي هراس
قشنگترين ثانيه هام اين ده تا بود که زود گذشت
روياي شيرين بود و بس
 چون با خيال ، چون با خيال
تو گذشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 21:37  توسط آقا رضا  | 

اینم یه عکس عشقولانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 18:33  توسط محمد  | 

فکر میکنی عاشقی؟

فکر ميکنی که عاشقی؟؟ اصلاً ميدونی عاشق به کی ميگن؟؟ چند درصد فکر ميکنی که عاشقی؟؟ تموم زندگيت به اون وابسته ست؟؟؟ همّه جا اونو ميبينی؟؟ اون به زندگيت معنی ميده؟؟ اگه يه روزی همين عشقت بره با يکی ديگه! چيکار ميکنی؟؟؟ اگه بفهمی ديگه هيچ وقت هيچ وقت نميتونی بهش برسی چی؟!اون وقت چی کار ميکنی؟؟؟ خودتو ميکشی! اونو ميکشی!؟ و يا...... اما بزار يه چيز رو بهت بگم اگه اين کار رو ميکنی مطمئن باش عاشق نيستی پس معنی واقعي عاشقي رو خراب نکن چون زمانی ميتونی بگی عاشقشم که فقط وجودش برات مهم باشه نه حضورش در کنار تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 18:22  توسط محمد  | 

با تمام وجود دوستت دارم

 

بارها خواستم رازي را که مدتهاست در قلبم نگه داشته ام فاش

 

 کنم خواستم بگويم که دوستت دارم اما نتوانستم. هرگاه از

 

کنارم

 

ميگذشتي آرزو مي کردم اين راز را در چشمانم بخواني

 

افسوس تو بي اعتنا از کنارم ميگذشتي تا آنکه ديروز

 

قلم بدست گرفتم و خواستم برايت بنويسم که

 

از اين همه بي مهريهايت متنفرم

 

اما وقتي قلم را از روي کاغذ

 

 برداشتم با تعجب مشاهده

 

 کردم که نوشته ام

 با تمام وجود دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 14:3  توسط محمد  |