كتاب نظم پنهان
مقدمه
فقط چیزی را بگویید كه از آن اطلاع دارید
به یاد داشته باشید: لبخندتان واقعی باشد
خود را از شر كلمات دورغین رها كنید
در لحظه حرف بزنید
قولهای بیخودی ندهید
منظورتان را با صراحت بیان كنید
شفاف باشید
ترجمه: رضا صادقی- آذر هشتاد و سه
هرچی جالب باشه میزارمش اینجا

|
| |
|
ده ثانيه تا انتها، پايوني بي سر و صدا
بي خبر از هر شب و روز، من و يه شمع نيمه سوز
يکي گذشت از ثانيه ،نه تای دیگه باقیه
اي کاش تو لحظه اي که رفت ميديدمش يه بار ديگه
اون دور بود و تو حسرتش ثانيه ها که مي گذشت
اي کاش تو اين یک ثانيه مي بودنش نميگذشت
ساعت ميگه دو ثانيه، هشت تاي ديگه باقي
يه عمر نشستم منتظر کي ميگه اينا بازيه
فقير بودن جرم منه، عاشق بودن تنها گناه
يه عمري چشم به در بودم اين و خرابم چشم به راه
ساعت بازم بهم ميگه سه ثانيه رفته ديگه خبر داري چه زود گذشت مونده فقط هفت ثانيه
هي با خودم گفتم مياد اميدت و ندي به باد داد
داد ميزدم پس کي مياد کسي جوابم و نداد
من موندم و دو ثانيه ازم فقط اين باقيه ثانيه
ثانيه پشت سر هم رفتن تا شیش شد هفت و هشت
لحظه تو گوشام داد ميزد هشت ثانيه ازت گذشت
من موندم و دو ثانيه ازم فقط اين باقيه، هنوز نشستم منتظر چشم اميدم ساقي
آي اي خنک باد سحر واسش ببر تو اين خبر
بگو که من تا آخرين خيره بودن چشام به در
ثانيه نه هم که رفت مونده فقط یک ثانيه سرت سلامت نازنين از من يه لحظه باقيه
قسمت نشد ببينمت شايد که لايق نبودم
منتظرت موندم يه وقت نگي که عاشق نبودم
ثانيه ده گل ياس راحت شدم ديگه خلاص
زاد شدم بيام پيشت بي واهمه چه بي هراس
قشنگترين ثانيه هام اين ده تا بود که زود گذشت
روياي شيرين بود و بس
چون با خيال ، چون با خيال
تو گذشت | |
فکر ميکنی که عاشقی؟؟ اصلاً ميدونی عاشق به کی ميگن؟؟ چند درصد فکر ميکنی که عاشقی؟؟ تموم زندگيت به اون وابسته ست؟؟؟ همّه جا اونو ميبينی؟؟ اون به زندگيت معنی ميده؟؟ اگه يه روزی همين عشقت بره با يکی ديگه! چيکار ميکنی؟؟؟ اگه بفهمی ديگه هيچ وقت هيچ وقت نميتونی بهش برسی چی؟!اون وقت چی کار ميکنی؟؟؟ خودتو ميکشی! اونو ميکشی!؟ و يا...... اما بزار يه چيز رو بهت بگم اگه اين کار رو ميکنی مطمئن باش عاشق نيستی پس معنی واقعي عاشقي رو خراب نکن چون زمانی ميتونی بگی عاشقشم که فقط وجودش برات مهم باشه نه حضورش در کنار تو![]()
بارها خواستم رازي را که مدتهاست در قلبم نگه داشته ام فاش
کنم خواستم بگويم که دوستت دارم اما نتوانستم. هرگاه از
کنارم
ميگذشتي آرزو مي کردم اين راز را در چشمانم بخواني
افسوس تو بي اعتنا از کنارم ميگذشتي تا آنکه ديروز
قلم بدست گرفتم و خواستم برايت بنويسم که
از اين همه بي مهريهايت متنفرم
اما وقتي قلم را از روي کاغذ
برداشتم با تعجب مشاهده
کردم که نوشته ام
با تمام وجود دوستت دارم