تبليغاتX
هویجوری

هویجوری

هرچی جالب باشه میزارمش اینجا

قلب من

اگر روزی از خواب بیدار شدی

           و دیدی که اطراف پیرامونت به رنگ قرمز درآمده

                           تعجب نکن !!!

                               که تو در قلب من جای گرفته ای . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 3:40  توسط بهرام مرسدس  | 

طلب عشق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 21:27  توسط محمد  | 

فکر میکنی عاشقی؟

فکر ميکنی که عاشقی؟؟ اصلاً ميدونی عاشق به کی ميگن؟؟ چند درصد فکر ميکنی که عاشقی؟؟ تموم زندگيت به اون وابسته ست؟؟؟ همّه جا اونو ميبينی؟؟ اون به زندگيت معنی ميده؟؟ اگه يه روزی همين عشقت بره با يکی ديگه! چيکار ميکنی؟؟؟ اگه بفهمی ديگه هيچ وقت هيچ وقت نميتونی بهش برسی چی؟!اون وقت چی کار ميکنی؟؟؟ خودتو ميکشی! اونو ميکشی!؟ و يا...... اما بزار يه چيز رو بهت بگم اگه اين کار رو ميکنی مطمئن باش عاشق نيستی پس معنی واقعي عاشقي رو خراب نکن چون زمانی ميتونی بگی عاشقشم که فقط وجودش برات مهم باشه نه حضورش در کنار تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 18:22  توسط محمد  | 

زادروزت مبارک

زیباترین تولدها تنها آنهایی است که در رویا برای کسی می گیریم و یا برایمان

 

می گیرند و من تمام بهمن را که نامش مثل ساکنانش مقدس است  برایت در

 

 جایی دور پشت بوته های بی خار

 

گل سرخ با دو سیب سرخ که در آستانه افتادن به هم رسیدند و با شمعی که به

 

 جای من و تو

 

آب می شود تولد خواهم گرفت

 

لمس بودنت مبارک

 

فردا روز بزرگیه

فردا روزیه که خدا یکی از مخلوقات بزرگ خودشو نمایان کرد

کسی رو که دلی داره به اندازه ی دنیا

کسی که معنای عشق رو به خوبی میدونه

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 11:26  توسط محمد  | 

ای کاش

ای کاش عاشقم بودی

بوسه  را  دوست  دارم  نه  در  حوس

عاشقی  را  دوست  دارم  نه  در قفس

عاشقت گشتم تو گفتیی عاشقان دیوانه اند

عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای

 

آنقدر دوستت دارم که حتی فکرش را نمی توانی بکنی

ولی هراس از این دارم که تو به من پشت کنی و مرا تنها بگذاری

به همین دلیل از دل بستن زیاد

می هراسم...

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 11:43  توسط محمد  | 

سوگند

سوگند:

به گلبرگ لبانت تا طلوع مرگ خود

پيوند خواهم زد لبانم را

نسيمي مي وزد بر خرمن گيسوي تو
اينك
شميم عشق مي آرد
.
به مهتابي ترين شبهاي چشمان تو سوگند،

اگر عطري بجز آغوش تو بر چشم من خندد
اگر باد بهاري، برگ گلهاي بهشت جاودان بر پيكرم ريزد
اگر خورشيد عالم آتش افروزد
كه قلب و جان من را بي گمان تا انتها سوزد
اگر باران ببارد تا بشويد هر چه عشق و پاكبازي
نباشد هيچ ترديدي
كه باشم خاك پاي تو
كه ريزم اشك حسرت از براي يك نفس لبخند تو
آري
من مجنون،
بجز قلب تو اي محبوب من
جايي ندارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 17:43  توسط محمد  | 

چه ساده

 چه ساده يگانه شديم.

چه ساده دل و دينم به دست تو دادم .

بی آنكه ديده باشمت يا حتی ... شنيدنی در كار باشد .

بی انكه حتی ...

                   -   نمی دانم ! -

 

ماندم اين همه دوری و اين همه احساس

ماندم از كجای اين بی سو آمدی ...

 

ديگر هيچ نمی دانم!

جز اينكه

 

هر چه از دلم می خروشد و از نگاهم می تراود ... عشق است و عاطفه !!

آنچه آرام و بی صدا بذرش در دلم پاشيدی ...

 

 

می دانم .... می دانم .... می دانم كه می خندی به عاشقانه های من ...

 

             اما بخند !

                   

                   بگذار سهم ساده من هم همين خنده های تو باشد ... !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 12:2  توسط محمد  | 

عشق اسارت نیست

جالبه... احساس رهایی می کنم... این جوری بهتره... عاشقم٬ ولی معشوقم دور از دسترسه... الان حتی بیشتر و بهتر از قبل دوستش دارم...

به خودم می بالم... به خودم افتخار می کنم... فکر می کردم اگه یه روز این اتفاق برام بیفته٬ دیگه نمی تونم زندگی کنم... اما... من دارم به زندگی ادامه می دم.. ولی یه چیز رو می دونم... دیگه عاشق کسی نمی شم... چون دیگه حوصله عاشق شدن ندارم.آدم باید دوست داشته باشه و نباید عاشق بشه.چون اگه عاشق اونیکه دوسش داره بشه اونو زود از دست میده

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 17:12  توسط محمد  | 

متن آهنگ عشق اینترنتی از نیما

 عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ
تموم زندگی پر از دروغ
هیچ کسی،هیچ کسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره
این روزا دخترا فراری میشن
پسرا لیسانس تو بیکاری میشن
دختر تازه اول بلوغ
دلش مثل یه ترمینال شلوغه
دلش مثل یه ترمینال شلوغه
هر کی براش بوق می زنه هُل میشه
تموم اعضای تنش شل میشه
اول میگه سوار نشم بد میشه
بعد میگه مَحل ندم رد میشه
وای میسه ذل میزنه توی چشماش
میگه چشات در میارم از جاش
خم میشه بند کفشش ببنده
نگاش کنه زیر زیرکی بخنده
نگاش کنه زیر زیرکی بخنده
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ
تموم زندگی پر از دروغ
هیچ کسی،هیچ کسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره
خلاصه عاشق شدن آسون شده
دلبرکا فت و فراون شده
عشق ها شده اینترتی،ایمیلی
مجنون نشسته چت کنه با لیلی
مجنون نشسته چت کنه با لیلی
چت میکنن هی میگن و میخندن
یه ریز برای هم خالی می بندن
با کسب دخترنترس جناب مجری
میریم به قرن پنج و شیش هجری
به روزگاری که پر از جنون بود
چشمای عاشقا دو کاسه خون بود
یه روزگاره حیث یک چاقبار
رومی که اصلا نمیخوابید شبا
فقط به فکر لیلی خودش بود
دیوونه بازی تنها موردش بود
دیوونه بازی تنها موردش بود
عشق یه چیزی مثل کشک و دوغ
تموم زندگی پر از دروغ
هیچ کسی،هیچ کسی رو دوست نداره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره
دوست دارم ، عاشقتم ،شعاره

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 10:35  توسط محمد  | 

جالبه واقعا

درويشی قصه زير را تعريف می کرد:

يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.

در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.

مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .

چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:

« اين کار شما تروريسم خالص است! »

نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد:  چه شده ؟

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:

« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده

نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در

جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.

جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »

 

 وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:

 

 « با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود

 

شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 13:59  توسط محمد  | 

دقت کن

 شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين! "
 
•  شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."

امیدوارم واستون مفید واقع بشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 0:42  توسط محمد  | 

عشق در ذهن کودکان

 گروهی از متخصصان این سوال را برای گروهی از کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند: عشق به چه معنی ست؟ پاسخ هایی که دریافت کرده اند بسیار عمیق تر از آن بوده که کسی بتواند تصور کند.

 

 از زمانیکه ما در بزرگم دچار آرتروز شد دیگر نمی توانست خم شود و ناخن های پایش را لاک بزند.از آن به بعد همیشه پدر بزرگم اینکار را برای او انجام می داد.حتی وقتی دستهای خودش هم دچار آرتروز شد.
این عشق است.
8 ساله

*****************************

وقتی کسی تو را عاشقانه دوست می دارد. شیوه ی بیان اسمت در صدای او متفاوت است و تو می دانی که نامت در لبهای او ایمن است.
4 ساله


****************************

عشق یعنی آن هنگامی که برای خوردن غذا با کسی بیرون میروی.
و بیشتر چیپس خود را به او می دهی. بی آنکه توقع متقابلی داشته باشی.
6 ساله

*****************************

عشق یعنی آن زمان که بابا برای مامان قهوه درست می کند و برای اطمینان از خوبی طعمش کمی از آن را می نوشد.
7 ساله

*****************************


عشق آن زمانی ست که به کسی می گویی از تی شرتش خوشت آمده و او بعد از آن هر روز آن را می پوشد.
7 ساله

*****************************


عشق یعنی آن زمان که مامان بهترین تکه ی مرغ را برای بابا می گذارد.
5 ساله

 
یاد بگیرید از اینا

اکش یعنی این

کم بچه مردمو بذارید سره کار واسه اکشهای سره کاری
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 0:24  توسط محمد  | 

وای عجب عکسی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 1:11  توسط محمد 

اینم یه شعرک

این شعر رو خواننده ی محبوب و مورد علاقم محسن چاوشی برام آف زده

اونروزا که تنها بودي

 گمشده دريا بودي

 قايق تو شکسته بود

 تنت نهيف و خسته بود....

فانوس درياييت شدم

 مونس تنهاييت شدم..

.گذشتم از هر هوسي

تا تو به مقصد برسي..

اما به جاش تو بد شدي

.از منو عشم رد شدي

 به من يه پشت پا زدي

 تهمت ناروا زدي


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 15:6  توسط محمد  | 

جالبه مگه نه؟

شب شد. خورشيد رفت. آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جستجو ميکرد. ناگهان...... ناگهان ستاره اي چشمک زد. آفتابگردان سرش را به زير افکند ..... با خود گفت: گلها خيانت نمي کنند

ولی این جمله چقدر تو زندگی ما مصداق داره؟
به نظر شما پیدا میشه آدمی که مثل این گل آفتابگردون باشه؟

من میگم نه

چون گل آفتابگردون که انسان نیست که احساس داشته باشه

احساس آدمی چه خوب چه بد یه روز کار دستش میده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 14:30  توسط محمد  | 

با معذرت از شاعر:

بی تو ONLINشبی بازازآنROOM  گذشتم
 
همه تن چشم شدم ، دنبال ID ی تو گشتم
 
شوق دیدار تو لبریز شد از جام CASE وجودم
 
شدم آن  USER دیوانه که بودم
 
وسط صفحه ی  DESKTOP ، ROOM  یاد تو درخشید
 
 DING صد پنجره پیچید
 
شکلکی زرد ، بخندید
 
یادم آمد که شبی ، با هم از آن CHAT  بگذشتیم
 
ROOM   گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم
 
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم
 
تو و YAHOO  و DING و دنگ
 
همه دل داده به یک TALK بد آهنگ
 
WINDOWS  وHARD  و   MOTHER BOARD
 
آریا دست بر آورده به  KEYBOARD
 
تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
 
من بدنبال معمای کلاهت
 
یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
 
لحظه ای چند بر این ROOM  نظر کن  
 
 CHAT  آیینه ی عشق گذران است
 
تو که امروز نگاهت به email ی نگران است
 
باش فردا ، PM  ات با دگران است
 
تا فراموش کنی چندی از  log off,room اینکن
 
باز گفتم حذر از chat ندانم
 
ترک chat  کردن ، هرگز نتوانم ، نتوانم
 
روز اول که emailام به تمنای تو پر زد
 
مثل spam، تو Inbox  تو نشستم
 
تو Delete  کردی ولی من نرمیدم ، نگسستم
 
باز گفتم که تو یک Hacker  و من User مستم
 
تا به دام تو در افتم Room ها رو گشتم و گشتم
 
تو مرا  Hack بنمودی ، نرمیدم ، نگسستم ...
 
    .....               
            
Roomیی از پایه فرو ریخت
 
Hackerیی، Ignor تلخی زد و بگریخت
 
Hard     بر مهر تو خندید
 
CP  از عشق تو هنگید ....
 
                         ....                       
 
رفت در ظلمت شب ، آن شب و شبهای دگر هم
 
نگرفتی دگر از User  آزرده، خبر هم
 
نکنی دیگر از آن Room  گذر هم
 
بی تو اما ، به چه حالی من از آن Room  گذشتم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 12:42  توسط آقا رضا  | 

کلیپ آهنگ کلاغ رو سیاه از محسن چاوشی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 10:35  توسط محمد  | 

گفتگو با خدا

 اینو تو یه وبلاگی دیدم حیفم اومد نذارمش:

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید.

خدا خندید:

وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم: چه چیز بشر شما را متعجب میکند؟

خدا پاسخ داد: کودکی شان،

.... اینکه آنها از کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند،

و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می کنند که کودک باشند.

....  اینکه آنها سلامتی خود را به خطر می اندازند تا پول بدست آورند،

و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.

.... اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند،

و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

.... اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند،

و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکرده اند.

 

دستهای خدا دستانم را گرفت.

برای مدتی سکوت کردیم.

ومن دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر، می خواهی کدامین درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

 

او گفت:

.... بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند تا عاشقشان باشد،

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

.... بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

.... بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم، ایجاد کنیم،

اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

.... بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین را دارد،

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

.... بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند،

فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.

.... بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند، و آن را متفاوت ببینند.

.... بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

 

من با خضوع گفتم:

از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

.... فقط اینکه بدانند، من اینجا هستم

همیشه

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 14:58  توسط محمد  | 

اینم از یه آهنگ از حامد حاکان

تف به مرامت عوضی

از اینجا بگیرش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 18:8  توسط محمد  | 

یه فلش جالب

از اینجا ببینش

خیلی عشقولانست

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 21:40  توسط محمد  | 

جالبه

 

و زمـــــــــــــــان می گـــــــــــــــذرد

فکر ما در پس هر ثانيه جا می ماند

متــــــــــــوقف شده ايـــــــــــــــــم

پـشت ديــــوار چــت و CD و عکس

اینو گذاشتم اینجا چون خیلی در مورد من صدق میکرد

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 18:45  توسط محمد  | 

بازم عشقولانه

 نگو بار گران بودیم و رفتیم نگو نا مهربان بودیم و رفتیم اخه اینا دلیل محکمی نیست بگو با دیگران مهربان بودیم و رفتیم

 عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی عشق آن است که یک دل به یک یار دهیاین یکیرو واقعا قبول دارمش 

عشق مثل آبه می تونی توی دستات  قایمش کنی ولی وقتی پس از مدتی دستاتو باز

میکنی میبینی نیست  قطره قطره چکیده  بی انکه بفهمی دستات پر از خاطره است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 14:18  توسط محمد  | 

اینم از مطالب عشقولانه

این مطالب رو از وبلاگهای دوستام براتون گلچین کردمش:

۱-تو را به داد گاه خواهند كشيد ...شايد به حبس ابد محكوم شوي جزئيات جنايتت معلوم نيست اما...اثر انگشتت را...روي قلبي شكسته يافته اند!!!

۲- فقط یک برگ مانده بود..... درخت گفت: تا بهار منتظرت می مانم.......برگ گفت:تا بهار خدا نگهدار........بهار آمد ولی درخت میان آن همه برگ دوستش را فراموش کرده بود......

۳- جوان تر که بود زن خوشگل میخواست.کمی که سنش جا افتاد  ، زن عاقل و تحصیل کرده خواست.الان که پیر شده ، پرستاری میخواهد که فقط تر و خشکش کند و چیزی نگوید.

۴- قلب پسرها تنها پارکینگی است که  تابلوی ظرفیت تکمیل هیچوقت بر درب آن دیده نمی شود ..... اما آیا می دونید قلب دخترها مثل چی می مونه.....ببینید:اما قلب دخترهامثل فرودگاهی است که مدت ماندن یه هواپیما در آن بستگی به فرود هواپیمای بعدی دارد.....

۵- هیچکس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ، ولی حدّاقل می تونیمبهش یاد بدیم که وقتی شکست ، لبه ی تیزش ، دست اونهائی روکه شکستنش نبره

۶- بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ میزدند ولی غورباقه ها جدی جدی میمردند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 21:15  توسط محمد  | 

اینو موندم بنویسم یا نه؟

دیروز که رفته بودم مطب دندونپزشکی هویجوری که نشسته بودم تا نوبت ما شه دو سه تا مجله رو میز بود ورداشتم یکیشو خوندم مطلب جالبی توش بود

نوشته بید یه دختر پسری بودن که تازه با هم دوست شده بیدن و تازه تازه پس از مدتها با هم صمیمی شده بودن.یه روز پسرک تصمیم میگیره واسه تولد دختره اونو غافل گیر کنه و یه کادو میخره میره در خونه دختره.در میزنه و میره کنار و وقتی دختره از در میاد بیرون یه هویی دستشو میبره جلوی چشای دختره و چشاشو میگیره و میگه باید بگی من کیم

دختره: مهدی

پسره : نه

دختره : پوریا

پسره : نه

دختره : بهزاد

پسره : نه

دختره : رامین

پسره : نه

دختره : .......

پسره :نه نه نه

و همینطوری دختره اسمه همشو میگه به جز این پسرک

اگه جالب نبید نظر بدید

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 11:18  توسط محمد  | 

چرا از من گذشتی؟

میخوام اولین متنمو تو این وبلاگ با متن آهنکه زیبای رضا صادقی شروع کنم
واقعا زیباست

چرا از من گذشتي خيلي ساده
تو که دونستي مرد پياده
جووني شو پي عشق تو داده

شنيدم گفتي از عاشقي سيرم
نگفتي با خودت من يه وقت بميرم
حالا حق دلو از کي بگيرم

چرا از من گذشتي بي تفاوت
نه انگار عشقي بود نه روزگاري
نه پاييز و زمستون نه بهاري
چجور دلت اومد تنهام بذاري


چرا از من گذشتي بي تفاوت
نه انگار عشقي بود نه روزگاري
نه پاييز و زمستون نه بهاري
چجور دلت اومد تنهام بذاري
چجور دلــــــــت اومد تنـــــهام بـــــــذاري!!!!!؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 22:20  توسط محمد  |