قلب من
و دیدی که اطراف پیرامونت به رنگ قرمز درآمده
تعجب نکن !!!
که تو در قلب من جای گرفته ای . . .
هرچی جالب باشه میزارمش اینجا
و دیدی که اطراف پیرامونت به رنگ قرمز درآمده
تعجب نکن !!!
که تو در قلب من جای گرفته ای . . .
فکر ميکنی که عاشقی؟؟ اصلاً ميدونی عاشق به کی ميگن؟؟ چند درصد فکر ميکنی که عاشقی؟؟ تموم زندگيت به اون وابسته ست؟؟؟ همّه جا اونو ميبينی؟؟ اون به زندگيت معنی ميده؟؟ اگه يه روزی همين عشقت بره با يکی ديگه! چيکار ميکنی؟؟؟ اگه بفهمی ديگه هيچ وقت هيچ وقت نميتونی بهش برسی چی؟!اون وقت چی کار ميکنی؟؟؟ خودتو ميکشی! اونو ميکشی!؟ و يا...... اما بزار يه چيز رو بهت بگم اگه اين کار رو ميکنی مطمئن باش عاشق نيستی پس معنی واقعي عاشقي رو خراب نکن چون زمانی ميتونی بگی عاشقشم که فقط وجودش برات مهم باشه نه حضورش در کنار تو![]()
|
زیباترین تولدها تنها آنهایی است که در رویا برای کسی می گیریم و یا برایمان می گیرند و من تمام بهمن را که نامش مثل ساکنانش مقدس است برایت در
جایی دور پشت بوته های بی خار گل سرخ با دو سیب سرخ که در آستانه افتادن به هم رسیدند و با شمعی که به
جای من و تو آب می شود تولد خواهم گرفت لمس بودنت مبارک
فردا روز بزرگیه فردا روزیه که خدا یکی از مخلوقات بزرگ خودشو نمایان کرد کسی رو که دلی داره به اندازه ی دنیا کسی که معنای عشق رو به خوبی میدونه |
ای کاش عاشقم بودی
بوسه را دوست دارم نه در حوس
عاشقی را دوست دارم نه در قفس
عاشقت گشتم تو گفتیی عاشقان دیوانه اند
عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای
ولی هراس از این دارم که تو به من پشت کنی و مرا تنها بگذاری
به همین دلیل از دل بستن زیاد
می هراسم...
سوگند:
به گلبرگ لبانت تا طلوع مرگ خود
پيوند خواهم زد لبانم را
نسيمي مي وزد بر خرمن گيسوي تو
اينك
شميم عشق مي آرد.
به مهتابي ترين شبهاي چشمان تو سوگند،
اگر عطري بجز آغوش تو بر چشم من خندد
اگر باد بهاري، برگ گلهاي بهشت جاودان بر پيكرم ريزد
اگر خورشيد عالم آتش افروزد
كه قلب و جان من را بي گمان تا انتها سوزد
اگر باران ببارد تا بشويد هر چه عشق و پاكبازي
نباشد هيچ ترديدي
كه باشم خاك پاي تو
كه ريزم اشك حسرت از براي يك نفس لبخند تو
آري
من مجنون،
بجز قلب تو اي محبوب من
جايي ندارم
![]()
![]()
![]()
چه ساده دل و دينم به دست تو دادم .
بی آنكه ديده باشمت يا حتی ... شنيدنی در كار باشد .
بی انكه حتی ...
- نمی دانم ! -
ماندم اين همه دوری و اين همه احساس
ماندم از كجای اين بی سو آمدی ...
ديگر هيچ نمی دانم!
جز اينكه
هر چه از دلم می خروشد و از نگاهم می تراود ... عشق است و عاطفه !!
آنچه آرام و بی صدا بذرش در دلم پاشيدی ...
می دانم .... می دانم .... می دانم كه می خندی به عاشقانه های من ...
اما بخند !
بگذار سهم ساده من هم همين خنده های تو باشد ... !
![]()
![]()
به خودم می بالم... به خودم افتخار می کنم... فکر می کردم اگه یه روز این اتفاق برام بیفته٬ دیگه نمی تونم زندگی کنم... اما... من دارم به زندگی ادامه می دم.. ولی یه چیز رو می دونم... دیگه عاشق کسی نمی شم... چون دیگه حوصله عاشق شدن ندارم.آدم باید دوست داشته باشه و نباید عاشق بشه.چون اگه عاشق اونیکه دوسش داره بشه اونو زود از دست میده![]()
![]()
![]()
![]()
درويشی قصه زير را تعريف می کرد:
يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« اين کار شما تروريسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده
نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود
شيطان تو را به بهشت بازگرداند! »
امیدوارم واستون مفید واقع بشه![]()
از زمانیکه ما در بزرگم دچار آرتروز شد دیگر نمی توانست خم شود و ناخن های پایش را لاک بزند.از آن به بعد همیشه پدر بزرگم اینکار را برای او انجام می داد.حتی وقتی دستهای خودش هم دچار آرتروز شد.
این عشق است.
8 ساله
*****************************
وقتی کسی تو را عاشقانه دوست می دارد. شیوه ی بیان اسمت در صدای او متفاوت است و تو می دانی که نامت در لبهای او ایمن است.
4 ساله
****************************
عشق یعنی آن هنگامی که برای خوردن غذا با کسی بیرون میروی.
و بیشتر چیپس خود را به او می دهی. بی آنکه توقع متقابلی داشته باشی.
6 ساله
*****************************
عشق یعنی آن زمان که بابا برای مامان قهوه درست می کند و برای اطمینان از خوبی طعمش کمی از آن را می نوشد.
7 ساله
*****************************
عشق آن زمانی ست که به کسی می گویی از تی شرتش خوشت آمده و او بعد از آن هر روز آن را می پوشد.
7 ساله
*****************************
عشق یعنی آن زمان که مامان بهترین تکه ی مرغ را برای بابا می گذارد.
5 ساله
یاد بگیرید از اینا
اکش یعنی این
کم بچه مردمو بذارید سره کار واسه اکشهای سره کاری
اونروزا که تنها بودي
گمشده دريا بودي
قايق تو شکسته بود
تنت نهيف و خسته بود....
فانوس درياييت شدم
مونس تنهاييت شدم..![]()
.گذشتم از هر هوسي
تا تو به مقصد برسي..![]()
اما به جاش تو بد شدي
.از منو عشم رد شدي
به من يه پشت پا زدي
تهمت ناروا زدي![]()
ولی این جمله چقدر تو زندگی ما مصداق داره؟
به نظر شما پیدا میشه آدمی که مثل این گل آفتابگردون باشه؟
من میگم نه
چون گل آفتابگردون که انسان نیست که احساس داشته باشه
احساس آدمی چه خوب چه بد یه روز کار دستش میده
در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟
من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید.
خدا خندید:
وقت من بی نهایت است.
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه چیز بشر شما را متعجب میکند؟
خدا پاسخ داد: کودکی شان،
.... اینکه آنها از کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می کنند که کودک باشند.
.... اینکه آنها سلامتی خود را به خطر می اندازند تا پول بدست آورند،
و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.
.... اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند،
و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.
.... اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند،
و به گونه ای می میرند که گویی هر گز زندگی نکرده اند.
دستهای خدا دستانم را گرفت.
برای مدتی سکوت کردیم.
ومن دوباره پرسیدم:
به عنوان یک پدر، می خواهی کدامین درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
او گفت:
.... بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند تا عاشقشان باشد،![]()
همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
.... بیاموزند که درست نیست که خودشان را با دیگران مقایسه کنند.
.... بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم، ایجاد کنیم،
اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.
.... بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین را دارد،
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
.... بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند،
فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.![]()
.... بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند، و آن را متفاوت ببینند.
.... بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.
من با خضوع گفتم:
از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:
.... فقط اینکه بدانند، من اینجا هستم
همیشه

و زمـــــــــــــــان می گـــــــــــــــذرد
فکر ما در پس هر ثانيه جا می ماند
متــــــــــــوقف شده ايـــــــــــــــــم
پـشت ديــــوار چــت و CD و عکس
اینو گذاشتم اینجا چون خیلی در مورد من صدق میکرد![]()
عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی عشق آن است که یک دل به یک یار دهی
این یکیرو واقعا قبول دارمش
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق مثل آبه می تونی توی دستات قایمش کنی ولی وقتی پس از مدتی دستاتو باز
میکنی میبینی نیست قطره قطره چکیده بی انکه بفهمی دستات پر از خاطره است.![]()
۱-تو را به داد گاه خواهند كشيد ...شايد به حبس ابد محكوم شوي جزئيات جنايتت معلوم نيست اما...اثر انگشتت را...روي قلبي شكسته يافته اند!!!
۲- فقط یک برگ مانده بود..... درخت گفت: تا بهار منتظرت می مانم.......برگ گفت:تا بهار خدا نگهدار........بهار آمد ولی درخت میان آن همه برگ دوستش را فراموش کرده بود......
۳- جوان تر که بود زن خوشگل میخواست.کمی که سنش جا افتاد ، زن عاقل و تحصیل کرده خواست.الان که پیر شده ، پرستاری میخواهد که فقط تر و خشکش کند و چیزی نگوید.
۴- قلب پسرها تنها پارکینگی است که تابلوی ظرفیت تکمیل هیچوقت بر درب آن دیده نمی شود ..... اما آیا می دونید قلب دخترها مثل چی می مونه.....ببینید:اما قلب دخترهامثل فرودگاهی است که مدت ماندن یه هواپیما در آن بستگی به فرود هواپیمای بعدی دارد.....![]()
۵- هیچکس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ، ولی حدّاقل می تونیمبهش یاد بدیم که وقتی شکست ، لبه ی تیزش ، دست اونهائی روکه شکستنش نبره
۶- بچه ها شوخی شوخی به قورباغه ها سنگ میزدند ولی غورباقه ها جدی جدی میمردند
نوشته بید یه دختر پسری بودن که تازه با هم دوست شده بیدن و تازه تازه پس از مدتها با هم صمیمی شده بودن.یه روز پسرک تصمیم میگیره واسه تولد دختره اونو غافل گیر کنه و یه کادو میخره میره در خونه دختره.در میزنه و میره کنار و وقتی دختره از در میاد بیرون یه هویی دستشو میبره جلوی چشای دختره و چشاشو میگیره و میگه باید بگی من کیم
دختره: مهدی
پسره : نه
دختره : پوریا
پسره : نه
دختره : بهزاد
پسره : نه
دختره : رامین
پسره : نه
دختره : .......
پسره :نه نه نه
و همینطوری دختره اسمه همشو میگه به جز این پسرک![]()
![]()
اگه جالب نبید نظر بدید![]()
![]()
![]()
![]()